حكيم ابوالقاسم فردوسى

372

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

زره به قصد گيو تيغ بركشيد . پهلوان امانش نداد ، و با گرز چنان بر سرش كوفت كه خون از سر و رويش روان شد . از زبر زين به زمين افتاد و بيهوش گشت . آن گاه گيو بادآسا از اسب فرود آمد ، وى را بر پيش زين گرفت ، به بالاى كوه تاخت ، و درفش خويش را برافراشت . رزم گرازه با سيامك از آن پس گرازه با سيامك ، فروهل با زنگله ، رهام با بارمان ، بيژن با رويين ، هجير با سپهرَم ، گرگين با اندريمان ، برته با كُهرُم ، زنگهء شاوران با اخواست ، از پى هم پيكار كردند در همهء نبردهاى تن به تن دليران ايران يكى پس از ديگرى پيروز شدند . پيران پس از كشته شدن ده تن از دليران سپاه توران سخت دردمند و دل شكسته شد دانست زمان ِ او نيز سرآمده است . اما دل نباخت . دو سالار پير و هشيار به رزمگاه درآمدند . گودرز به تير خدنگ اسب پيران را از پاى درآورد . سالار توران فرو افتاد و اسب به رويش درغلتيد . خسته و دردمند به رنج بسيار تنش را از زير اسب بيرون آورد و به سوى تپه گريخت . گودرز چون وى را بدان حال ديد از گردش روزگار ترسيد گريست و فغان كرد كاى نامور پهلوان * چه بودت كه ايدون پياده روان نيامد ز لشكر ترا يار كس * وزيشان نبينمت فرياد رس چو كارت چنين گشت زنهار خواه * به جان تات زنده برم پيش شاه ببخشايدت شاه پيروزگر * كه چون برف بيند ترا ريش و سر پيران به اندوه جواب داد : يزدان آن روز را نياورد كه به اميد زنده ماندن به زينهار كسى درآيم . رزم گودرز با پيران چون پيران ديد كه گودرز گرفتن او را از كوه بالا مىآيد ، خنجرش را جانب او رها كرد كه به بازويش رسيد . گودرز به خشم آمد و ژوبين را به نيروى تمام سوى وى رها كرد . ژوبين زره را دريد از پشت او فرو شد ، جگرش را خَست ، و از بالا به زير فرو غلتيد ، و جان از تنش